من خیلی بدبختم

کسی را ندارم که باش درد دل کنم اینجا مینویسم

دیشب داشتم از سر کار میرفتم خونه رفتم دنبالش که سرما اذیتش نکنه خسته کوفته ولی خندان رفتم دنبالش کاراشو کرد نهار نخورده بود رفتیم رستوران و بد رفتیم خونه ما ۲-۳ ساعت اونجا بودیم گفت بریم خونه ما و من رو حرفش حرف نزدم ... صحبت عروسی شد گفت بد از سالن عروسی باید ۱ سالون دیگه کرایه کنی برای بزن برقص مردم گفتم میریم خونه ما همه میان اونجا گفت نه بی کلاسیه گفتم بخدا ندارم... جنجال راه افتاد و دادو بی دادو دوباره حرف از طلاق و جدایی و کلی ابروریزی تو اتاق بلند بلند جلو مامان باباش ابروم رفت و تا ساعت ۳ شب جنجال داشتم خلاصه با بدبختی شب و صبح کردم الانم با این حال اومدم سر کار فقط از خدا مرگمو میخوام خدا کمکم کن من این زندگی و نمیخوام.........
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 8:5  توسط بدبخت  | 

درد دل

سلام نمیدونم چی بگم یا بنویسم تا زمانی که مجرد بودم فکر میکردم خیلی تنهام اما الان میبینم بیشتر تنهام هیچکسیو ندارم که درد دل کنم این بلاگو ساختم که اینجا بنویسم من ۹ ماه پیش نازمزد کردم که از تنهایی در بیام اما تنها تر شدم و بد بختیام شروع شد.... در گیریا بین خونوادها درک نکردن من توسط باصطلاح نامزدم .. به هر سازی رقصیدم و کماکان میرقصم اما بازم میگن من بدم خونوادم بده خونه داشتم شرق تهران گفتن دوره فروختم امدیم غرب گرفتم میگن دلگیره ... ماشین دارم کار دارم هرچی در میارم میدم بش میدم بعضی وقتا قهر میکنه و دوا میکنه و حرف طلاق میاره جلو و.... از بس دعا کردم به جایی نرسیدم دارم از خدا هم دور میشم البته خیلی هم نزدیک نبودم... سرویس خیلی بیشتر از توانم گرفتم عروسی هم که میگه باید ابرو دار بشه اما ابرو دار به زبون اون یعنی ۴۰۰ نفر مهمون تو یکی از بهترین تالارا تهران ارایشگاه ۳ ملیون تومان عکاسی ۲ دوربینه با عکسهای اسپرت و دیجیتال ۴ ملیون .... خدا من اینارو از کجا بیارم من ۶۹۰ دارم حقوق میگیرم نه دزدی بلدم نه اقا زاده ام تازه قبل عقد حرفا چیز دیگه بود اما الان عوض شد.از این به بد اینجا مینویسم بلاهای روزانمو ببینم تا اخرش چی میشه.
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 14:49  توسط بدبخت  |